منوچهر خان حكيم

125

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

داخل اردو شد . بر در خيمه‌ها مىگذشت ، اصلا كسى ملتفت او نمىشد . باز تحمّل نمود تا به در بارگاه محمد رسيد ، مىخواست كه داخل ( 77 ) بارگاه شود . سعدان بادكوئى « 1 » كه ايشيك آقاسى « 2 » بود ؛ مانع شد و گفت : اى ختايى بىعقل ! تو را به خاطر مىرسد كه داخل كاروانسرا مىشوى ؟ ! بايست تا ما به سالار خود عرض نماييم . صياد را عالم در مدّ نظرش تيره و تار شد كه به غيراز تحمّل چاره‌اى نداشت . مكث نمود تا سعدان داخل بارگاه شد و در برابر محمد سر فرود آورد و گفت : اى دلاور ! سالارى از نزد صلصال خان به خدمت تو مىآيد . محمد گفت : درآيد . سعدان بيرون آمده ، صيّاد را به درون بارگاه برد . صيّاد به طرز بت‌پرستان سلام كرد ، كه از حضّار مجلس جواب برنيامد و بر او نيز جايش ندادند . صياد در غضب رفته ، دست به خنجر كرده روى به جانب محمد نهاد و بانگ بر محمد زد كه : اى ايران‌زادهء بىدولت ! مرا صيّاد اژدها مىگويند ؛ از جانب صلصال خان آمده‌ام كه تو را به عزّت تمام داخل شهر نمايم . به اردوى تو آمده‌ام مرا استقبال نكردى ، در بارگاه تو آمده‌ام مرا بازداشتى ، داخل بارگاه تو شدم سلام مرا جواب نداده‌اى و جايى به من نمىدهى . همين لحظه سر پرغرور تو را از بدن جدا مىكنم . اين بگفت و به جانب محمد روان شد . محمد دلاور ملتفت بر او نشد و از جاى خود حركت هم نكرد تا وقتى كه صياد نزديكى او رسيد ؛ اندكى از جاى خود نيم‌خيز نموده وقتى كه آن حرامزاده خواست كه خنجر به محمد زند ، محمد دلاور سر دست او را با خنجر در روى هوا گرفت . خنجر را با گوشت و پوست از دست او بيرون آورده بر يك جانب انداخت و چنان مشتى بر فرق او زد كه هر مغزى كه استاد ازل در كاسهء سرش جا داده بود ، همهء آن از فوّارهء دماغ او به خاكدان دهر فروريخت . صيّاد در زمين غلطيده ، جان پليد به مالكان دوزخ سپرد . محمد نهيب داده تا پايش را گرفته از بارگاه بيرون كشيدند و مردمان صياد گريخته ، بدر رفتند . محمد اشارت نمود تا اردو كوچ كرده ، از هفت دربند گذشت و به صحراى ختا آمدند . محمدنظر كرد ، لشكرى ديد كه در دروازهء شهر ايستاده‌اند ، از حد نهايت بيرون .

--> ( 1 ) . بادكوئى : اهل باكو . ( 2 ) . ايشيك آقاسى : سرپرست دربار .